دختران شهر
ای طلا مویان و ای شب گیسوان هشیار باشید
میرسد امشب سواری بر در دروازه های شهر
شعله ها بندید در فانوس ها بیدار باشید
با تبر دندان قفل چفت ها را میگشاید
پس کلید خوابگاه را بر لب ایوان گذارید
دخترانی که کسی را دوست میدارید هشیار!
تا نیاید سویتان بر پنجره گلدان گذارید
بوسه بر لب غازه بر سر سرمه زیر پلک مالید
گیسوان را روی عاج شانه ی تب دار ریزید
گر که دستی پس ز روی رانتان دامن زد امشب
چشم ها را بسته از خواب دروغین بر نخیزید
دختران ای دختران شهر ای افسانه چشمان
ای طلا مویان و ای شب گیسوان هشیار باشید
میرسد امشب سواری بر در دروازه های شهر
شعله ها بندید در فانوسها بیدار باشید
کیست او؟او زاده ی شهوت پرستیست زنهار!
مرد بیفرجام و افیونی به افسون غرور است
دل به او هرگز میاویزید میسوزید از غم
جای دل در سینه متروک است گور است
دختران هر چند سالی او شبی در شهر اید
تا بیابد دختری زیبا و زنجیرش ببندد
تاج ها سازد ز شعر خویش و در پایش بریزد
تا شبی او را کشد زیر غرور خویش و خندد!
دختران ای دختران شهر ای ای افسانه چشمان
ای طلا مویان و ای شب گیسوان هشیار باشید
میرسد امشب سواری بر در دروازه های شهر
شعله ها بندید در فانوس ها بیدار باشید