قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
زیر این سقف کبود زیر این سلطه ی سنگین سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم به خدا ,به خدا میشکنم
زیبایی یاغیگری در حفظ همان اصول است
عاشق جدی است اما عبوس نیست
داشتن خوشبختی نمی اورد
درست همانطور که نداشتن
ثروت اسایش نمی اورد
درست همانطور که فقر
شادی را باید بیرون خطه ی داشتن و نداشتن جستجو کرد
خاطره
زیر این چرخ بلند
فارغ از بود و نبود
فارغ از همهمه ی وحشی شهر
من و تو دیده به هم دوخته بودیم ان روز
دل من گرم محبت دل تو گرم امید
تن من مرتع عطشان, تن تو رود سپید
چشم من چشم تمنا,رخ تو محمل شرم
لحظه ها ساکت و گرم
من و تو دیده به هم دوخته بودیم ان روز
من در ان روز تب الوده ی تابستانی
به صمیمیت چشم تو پناه اوردم
و تو ای خوبترین خاطره ها
به من از روی صفا بخشیدی
جنگل شبزده ی چشمت را
و من آنجا گفتم
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند
و تو خندیدی و گفتی اری
عشق داند که در این دایره سرگردانند
اینک ای رهسپر وادی عشق
سال ها رفته از ان روز بزرگ
سال ها رفته که دوریم ز هم
سال ها رفته ولی.........
من از ان روز تب الوده ی تابستانی
خاطراتی به نهانخانه ی خاطر دارم
که شکوفایی اشعار مرا الهامی است
و مرا با همه نا ارامی
یاد ان خاطره ها ارامی است
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد اخر,ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان است که از سادگیش
میشود یک شبه دل برد به دلدادگیش
راستی ,ای بیرنگتر از ایینه یک لحظه بایست
ایا این شبح همه شب تصویر تو نیست
اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس جرا رنگ تو در ایینه اینقدر یکیست
حتم دارم که تویی این شبه اینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
ان شبح که همه شب افت جانم شده است
ان الفبا که همه ورد زبانم شده است
اینک از پشت دل اینه پیدا شده است
او تماشاگه این سیل تماشا شده است
ان الفبای دبستانی و دلخواه تویی
عشق من ان شبح شاد شبانگاه تویی
این شعر قشنگ تقدیم به تو که شاد ترین و عزیزترین شبح زندگیم هستی حیف که باور........
نوای اسمانی
من ایستاده بودم,تو سرا پا نور بودی
من پر از درد,تو را لمس کردم سردت نبود
آرام بودی,من دلخراشیده بودم
چشمهایت بسته بود,چشمهای من پر از مه باران
تاریک و مغموم,تو نزد او بودی,من نزد تو گفتم
دوستت دارم و تو گفتی اری در ابدیت
ما خداحافظی نکردیم,اما برای همیشه دیگر هیچگاه تو را نخواهم دید
و تو انجا خواهی بود در ابدیت
نا اشنا
باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه ی لب های من تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر اغوش من رهرویی در خواب شد در خواب شد
در دو چشمش,دیده میدوزم به ناز خود نمیدانم چه میجویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود بگذرد از جان و مال و ابرو
او شراب بوسه میخواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من طالبم ان لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من اتشین تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای اغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او میگویم ای نا اشنا بگذر از من ,من تو را بیگانه ام
اه از این دل,اه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به اوازش نخواند
گریز و درد
این عشق اتشین پر از درد و بی امید به دامن جنون و گناهم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم
رفتم,نگو که چرا رفتنت ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی وظلمت,چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم,چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سایه ی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی
من از دو چشم روشن گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به اغوش گرم هجر ازرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی اتش ز من نگیر
میخواستم شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفسی,بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
و
تو حتی یک شاخه ی محبت هم
از مهربانی باغ دل من نمیچینی
بگذار از نغمه های بهار در گوشهایت زمزمه کنم
میدانم,میدانم که از پاییز بیزاری
اما,من پاییز نیستم که ارزوهایت را به تاراج ببرم
من حدیث روشن بهارم
با من از دردهایت بگو
میخواهم تو شوم تا دیگر فراموشم نکنی
عاشق
با این وجود
عشق یک کالای مصرفی است نه پس انداز کردنی
و
عاشق روزها شب ها,هفته و ماه و سال را به حال خویش رها نمیکند
عاشق شبیه نمیسازد
عاشق دمادم چیزی را نو میکند
چیزی حتی بسیار بسیار کوچک را
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگونتر
امید از تو شیرینتر
نمیشود که پاییز
فضای غمناک جنگلیش
برگهای خسته ی زردش
غمگینتر از نگاه تو باشد
نمیشود میدانم که نمیشود
اوازی که مردی روستایی
با صدایی صاف
در اعماق دره میخواند
در شمال شمال
رنگینتر از نگاه تو باشد
نمیشود بهار از تو سبزتر باشد
صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه
و صدای گریه ی سرداب رود
زمانی که تنگه ی ون دار بن را میساید
و صدای عابر پیری که اب میخواهد
به عمق سلام تو باشد
شب هنگام
که خسته ایم از کار
که خسته ایم از روز
که خسته ایم از تکرار
تو با منی به مهربانی مهتاب
در ان زمان که روح دردمند و ولگردم
بستری میجوید
بالینی میخواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمیشود تو با من باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند و ولگردم
باز هم کوله بار را بر زمین بگذارد
و سر بر زانوی مهربانی تو ............
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شادابتر
پاییز از تو غمگین تر
نمیشود شعر باشد و تو هم باشی
نمیشود تو باشی و ترانه هم باشد
نمیشود تو باشی و گلدان یاس هم باشد
نمیشود تو باشی و بلور هم باشد
نمیشود شب هنگام
با عطر نگاه تو
محبوبه های شب هم باشند
نمیشود تو باشی و من عاشق تو نباشم
نمیشود تو باشی
درست همانطور که هستی
و من هزار بار خوبتر از این باشم
و باز هزاران بار عاشق تو نباشم
این مطلب خیلی زیبارو تقدیم میکنم به تکیه گاه زندگیم تا بدون .......................
به معناي فراري دادن ان است
كافيست به دنبال عشق خود بيفتيد
تا فراريش دهيد
عشق چيست؟
گفت از من خشبوتر است
از پروانه پرسيدم عشق چيست؟
گفت از من زيباتر است
از شمع پرسيدم عشق چيست؟
گفت از من نورانيتر است
از عشق پرسيدم اخر تو چيستي؟
گفت نگاهي بيش نيستم
كوچه
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم, گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد, عطر صد خاطره پيچيد
يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در ان خلوت دلباخته گشتيم
ساعتي بر لب ان حوض نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در ان چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
اسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در اب
شاخه ها دست براورده ز مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ
يادم امد تو به من گفتي
كه از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين اب نظر كن
اب ايينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش كه فردا دلت با دگران است
تا فراموش كني چند از اين شهر گذر كن
با تو گفتم سفر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ,نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چو كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم
باز گفتي كه تو صيادي من اهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو خنديد
يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
رفت در ظلمت وشب ان شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم
نكني ديگر از ان كوچه گذر هم
بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم
كاش ميشد عمر را تكثير كرد
توي اين گردونه ي نا مهربون
گرمي عشق تو را تفسير كرد
اما ديگر به كودكانه هايم ايراد نگير
به دنبال بهانه ها نباش
لحظه هاي با تو بودن را به باد ميسپارم
هميشه و در همه جا
با چشمان تو ديده ام,با تو نفس كشيده ام
مرا از تو گريزي نيست
چنان كه جسم را از روح,زمين را از اسمان و درخت را از افتاب
تو دليل حيات من هستي
و چنان با اين دليل زيسته ام كه باور كرده ام علت بودن من تو هستي
پاسخ من به پايان و اغاز زندگي اين است
هميشه با تو
نگاه
چون اشك به دامن هر غنچه مينشست
ميخواهم نگاه تو باشم كه بي دريغ
پيمان مهر با همه مي بست و مي گسست
ميخواهم نگاه تو باشم كه در سكوت
بنيان ارزوي مرا ميدهد به باد
ميخواهم نگاه تو باشم كه هيچگاه
نقشي از انچه ديده نميماندش به ياد
اي مهتاب
اگر نگاهش به تو افتاد به او بگو
كه يادش در دفتر من,در شعبان همه ي زندگي ام
جاودان خواهد ماند
تا ياس هاي كوچكم در غربت احساس بيگانگي نكنند
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
و عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه